احساس تنهایی تمام وجودم رو گرفتهاحساس دوست داشتنی نبودن، کافی نبودن... اینکه آدم ها فکر میکنن قراره همیشه باشم و ترکم میکنن و هر زمان که دوست دارن برمیگردن. اینکه انتخاب اول کسی نیستم. شاید انتخاب دوم کسی هم نباشم و حتی شاید انتخاب سوم... (احتمالا انتخاب اول کسایی هستم که اونا برام انتخاب اول نیستن). اینکه باید برای کنکور بخونم و 117 روز مونده، اینکه موقع درس خوندن اشک تو چشمامه و قطره قطره می افته رو میز خیلی رو اعصابمه. البته کنکور هنر شیرینه ولی احساسی که از درون دارم انقدر ناراحتم میکنه که نمیتونم بدون بغض باشم و گریه نکنم. حتی از اینکه گریه میکنم هم بیزارم. وقتی به خودم نگاه میکنم قلبم تیکه تیکه میشه. مثل این میمونه که بخوام برای خودم دلسوزی کنم و بخوام با خودم همدردی کنم. این باعث میشه حتی گریه هام شدید تر بشن. واقعا چته تو دختر؟ فکر کردی اون بچه دو ساله ای که اگه مامانت ولت کنه و بره از بی کسی میمیری؟ 21 سالته... تازه یه ماه بعد 22 سالته. توی 22 ساله از اینکه ادم ها نسبت بهت بی تفاوت باشن یا تنهات بذارن نمیمیری. بله احساس تنهایی میکنی و این سخت و ناراحت کننده است، ولی چه میشه کرد؟ این چیزا گریزناپذیره. تو بزرگ و بزرگ تر میشی ولی تنهایی نه ازت فاصله میگیره و نه تنهات میذاره. تنهایی لحظه ای دست از سرت بر نمیداره. فکر کن اون تنهایی یه شخصه و اگه کنارت باشه دیگه تنها نیستی. تو در محضر خودت، پیش فکر خودت و نگاه خودت به دنیایی. نزدیک تر از خودت به خودت وجود نداره. تو میدونی چی دوست داری و چی دوست نداری. تو میدونی که به چی میل داری و به چی نه. بذار بگیم اگه تو تنها ادمی باشی که اینو میدونی -که یعنی واقعا تنهایی- پس جای خوشحالیه که حداقل یه نفر این رو میدونه. حتی اگه اون یه نف
برچسب:
نویسنده: ایلیا اکبرینژاد
تاريخ: جمعه
26 اسفند
1401 ساعت: 18:38